کیف
چرم مشکی ام را از دست راست به دست چپ متقل میکنم و دستگیره در را پایین
میکشم. منشی به محض دیدنم برمی خیزد و سلام می کند. جوابش را می دهم و به
سمت اتاقم می روم.
صدایش را می شنوم.
– اولین نوبت امروز ده دقیقه است.
بدون اینکه بچرخم و نگاهش کنم می پرسم:
-به چند نفر وقت دادی؟
-هفت نفر.
به
ساعتم نگاهی می اندازم و با درماندگی فکر می کنم”هفت نفر که هر کدام چهل و
پنج دقیقه وقتم را می گیرند و کلا می شود شش ساعت و الان هم که چهار ساعت
است و یعنی.. تا 10 شب درگیرم…
درماندگی ام را بروز نمی دهم.
-اکی لطفا یه قهوه بیار واسم! بدون شیر و شکر!
چشمش را می شنوم و وارد اتاق می شوم. کتم را در می آورم و به جا رختی می زنم.
رویا دختریست که به خاطر یک تهمت از خانواده طرد شده…. وحالا بعد از هشت سال برگشته تا بیگناهی خودشو ثابت کنه که در این حین با نامزد سابقش که پسر عموش هم هست رو به رو میشه که……. آیا رویا میتونه بیگناهیشو به خانوادش و عشقش ثابت کنه….